خطاطي نستعليق آنلاين

 

 

ای بوی هر چه گل
      بوی بهار می شنوم از صدای تو
      نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو
      ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من
      ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو
      ای صورت تو آیه و آیینه خدا
      حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو
      صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر
      آورده ام که فرش کنم زیر پای تو
      رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
      تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو
      چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
      ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو
      امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من
      فردا عصای خستگی ام شانه های تو
      در خاک هم دلم به هوای تو می تپد
      چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو
      همبازیان خواب تو خیل فرشتگان
      آواز آسمانیشان لای لای تو
      بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:
      یک لحظه تو به جای من و من به جای تو
      این حال و عالمی که تو داری، برای من
      دار و ندار و جان و دل من برای تو



تاريخ : دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()

 

السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه

در ماه پر خیر و برکت رمضان برایتان قبولی طاعات و عبادات را آرزومندم

التماس دعا



تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()



تاريخ : شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()
 
این روزها به خودم که می آیم

فقط نگاه میکنم...

به من

به حصاری که

دور خود پیچیده ام از تو...

چه بی ربط است!

احساسم به احساست

چه گنگ و نامعلوم...

این رد پای نرفتنت از دلم.


دور تا دورم را دلشوره پیچیده...

اصلا نمی فهممشان

پاهایم که مرا تا اینجا میکشاند.

یک قدم مانده به جا زدنم

یادم می آورد بی تـــو

نای راه رفتن ندارم


با این حساب ،

احتمالا جا زده باشم...

قصه عجیبی ست

کنار تو ، بدون تو ، نشستن



تاريخ : پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()

 

 

نه از خاکم نه از بادم ، نه در بندم نه آزادم

نه آن لیلا ترین مجنون ، نه آن شیرین نه فرهادم

فقط مثل تو غمگینم ، فقط مثل تو دلتنگم

اگر آبی تر از آبم ، اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بی رنگم ، بدون تو چه بی تابم . .



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()

 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده‌ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی‌شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می‌ماند
رد پائی است
و خاطره‌ای که هر از گاه پس می‌زند
مثل نسیم سحر
پرده‌های اتاقت را



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

هوای سرد وبرفی

دیگه نمونده حرفی

روزای تلخ و دوری

هنوز خیلی صبوری

شهر شلوغ و غربت

ندیدن و ندامت

یه راه دور و رفتن

دونستن و نگفتن

شبای تار و ماتم

قصه عشق مریم

قصه اون گلی که

تو باغچمون خونه داشت

توی تمام دنیا

یک نفر و دوست می داشت

یک نفری که یک کم

چشاش شبیه من بود

به قول مریم ابروش

کشیده و خم بود

یک نفری که عشقش

مریم و دیونه کرد

پروانه های باغ و

یک دفعه بی خونه کرد

یک نفری که یه روز

رفت و شدش مسافر

همون کسی که مریم

بهش می گفت یه عابر

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()

 

اینجا تویی در شعر من تنها تو مریم

آری ببین من با تو هستم با تو مریم

یادت نمی آید که گفتی عاشق هستی

گفتی قسم بر آبی دریا تو مریم

اکنون برای دیدنت شعری سرودم

وقتی که امروزم تو و فردا تو مریم

وقتی چو ابر آسمانی اشک میبارم

در غربت چشم تو ای زیبا تو مریم

خوردم قسم بر رنگ آن دریای چشمت

بنگر که عاشق کیست هان من یا تو مریم

با من بیا در گرمی انشای عشقم

ای مطلع زیبای هر انشا تو مریم

ای نام لبهای (مسافر) مطلع عشق

تنها تویی در شعر من تنها تو مریم

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()

 

 

بچه که بودم، وقتی پدرم برایم بستنی میخرید، آنرا با دوستم تقسیم می کردم. اول یک گاز دوستم، بعد یک گاز هم من. به ته بستنی که، میرسیدیم من با ذوق، به دوستم میگفتم: شیرینش دلمو زد تو بقیه بستنی رو بخور. از دیدن خوردن با لذت بستنی، توسط دوستم خیلی خوشم می آمد. او فقط به طعم شیرین و لذت بخش بستنی، فکر میکرد و من به طمع شیرین اینکه، دوستم را خوشحال کردم. یواش یواش که، بزرگتر شدم یاد گرفتم روحم را نیز،  با دوستم تقسیم کنم. یعنی بشیم دو جسم با یک روح. دوستم بزرگ شده بود مثل خود من. او به من خندید که، تو دیوانه شدی و از آن به بعد شد که، *روح مرا* او و بقیه آدمها، گاز زدند و دم نزدم. الان، روح که هیچ، جانی هم برایم باقی نمانده است.

این است رسم دنیا، روزگار و زندگی ما آدمها. !



تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد(رویا) شکسته پر | نظرات ()
  • اس ام اس دون | ریه
  • فال حافظ

    كد آهنگ پسر جهنمي

    مرجع كد آهنگ